![]() |
![]() |
|
|
خوردنی باشد: مثل عسل
ساعات مختلف روز: مثل پگاه، سپيده، سحر اسم جک و جونور باشد: اعم از پرنده: مثل پرستو، درنا... حشره: مثل پروانه، چهارپا: مثل غزال اسم علف باشد: مثل ريحانه، پونه و... اسم مكان باشد: مثل صحرا، دريا، خاور، ايران خيس باشد: مثل شبنم، دريا، ساحل، باران و كلا هر اسمی تو این مایه ها باشد اسم دختر و در غیر این صورت اسم پسر می باشد! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 21:44 توسط ساری کولا |
|
|
اين بيماري شما بايد فوري درمان بشه:
يعني من ماه بعد قراره برم مسافرت و معالجه اين بيماري خيلي ساده و سودآوره و بهتره زودتر ترتيبش رو بدم! خوب بگيد ببينم مشکلتون از کي شروع شد: يک وقت ديگه از منشي براي آخرهاي اين هفته بگير: هم خبرهاي خوب و هم خبرهاي بد براتون دارم: من به اين آزمايشگاه اطمينان دارم بهتره آزمايشهاتون را اونجا انجام بدين: دارويي که براتون نوشتم داروي خيلي جديديه: اگه تا يک هفته ديگه خوب نشديد يه زنگ به من بزنيد: بهتره چندتا آزمايش تکميلي هم انجام بدين: اگه اين عوارض از بين نرفت هفته ديگه زنگ بزنيد وقت بگيرين: فکر نمي کنم رفتن پيش فيزيوتراپيست فايدهاي داشته باشه: ممکنه يک کمي دردتون بياد: فکر نميکنيد اين همه استرس روي اعصابتون اثر گذاشته باشه:
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 20:28 توسط ساری کولا |
|
|
آخرين کلمات يک الکتريسين : خوب حالا روشنش کن...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر : فکر ميکنی توی اين غار چيه؟ آخرين کلمات يک بندباز : نميدونم چرا چشمام سياهی ميره... آخرين کلمات يک بيمار : مطمئنيد که اين آمپول بي خطره؟ آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليه ام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه... آخرين کلمات يک پليس : شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره... آخرين کلمات يک جلاد : ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد... آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون : اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست... آخرين کلمات يک چترباز : پس چترم کو؟ آخرين کلمات يک خبرنگار : بله، سيل داره به طرفمون مياد... آخرين کلمات يک خلبان : ببينم چرخها باز شدند يا نه؟ آخرين کلمات يک خونآشام : نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه! آخرين کلمات يک داور فوتبال : نخير آفسايد نبود! آخرين کلمات يک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی... آخرين کلمات يک دوچرخه سوار : نخير تقدم با منه! آخرين کلمات يک ديوانه : من يه پرنده ام! آخرين کلمات يک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟... آخرين کلمات يک غواص : نه اين طرفها کوسه وجود نداره... آخرين کلمات يک فضانورد : برای يک ربع ديگه هوا دارم... آخرين کلمات يک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم... آخرين کلمات يک قهرمان : کمک نميخوام، همه اش سه نفرند... آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی : قضيه روشنه، قاتل شما هستيد! آخرين کلمات يک کامپيوتر : هاردديسک پاک شده است... آخرين کلمات يک گروگان : من که ميدونم تو عرضه ی شليک کردن نداری... آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه : اين آزمايش کاملاً بي خطره... آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب: اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه... آخرين کلمات يک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه! آخرين کلمات يک ملوان: من چه مي دونستم که بايد شنا بلد باشم؟ آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم... آخرين کلمات يک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 2:30 توسط ساری کولا |
|
|
الهي! به مردان در خانه ات!
به آن زن ذليلان فرزانه ات! به آنانکه با امر روحي فداک! نشينند وسبزي نمايند پاک! به آنانکه از بيخ وبن زي ذيند! شب وروز با امر زن مي زيند! به آنانکه مرعوب مادر زنند! ز اخلاق نيکوش دم مي زنند! به آن شير مردان با پيشبند! که در ظرف شستن به تاب وتبند! به آنانکه در بچّه داري تکند! يلان عوض کردن پوشکند! به آنانکه بي امر واذن عيال نيايد در از جيبشان يک ريال! به آنانکه با ذوق وشوق تمام به مادر زن خود بگويند: مام (!) به آنانکه دارند با افتخار نشان ايزو...نه! زي ذي نه هزار! به آنانکه دامن رفو مي کنند! ز بعد رفويش اُتو مي کنند! به آنانکه درگير سوزن نخند! گرفتار پخت و پز مطبخند! به آن قرمه سبزي پزان قدر! به آن مادران به ظاهر پدر(!) الهي! به آه دل زن ذليل! به آن اشک چشمان ممّد سبيل (!) به تنهاي مردان که از لنگه کفش چو جيغ عيالاتشان شد بنفش! :که مارا بر اين عهد کن استوار! از اين زن ذليلي مکن برکنار! به زي ذي جماعت نما لطف خاص! نفرما از اين يوغ مارا خلاص! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:3 توسط ساری کولا |
|
|
در گذشته نمره 20 مثل جواهر ارزش داشت. و راحت و آسان به دانش آموزان داده نمی شد. کسانی که این نمره را دریافت می کردند حقیقتا بیش از این نمره معلومات داشتند و به راستی شایسته این افتخار عظیم بودند. همه شاگردان قدیمی می دانند که انشای کمتر از 10 خط را هیچ معلمی نمره قبولی نمی داد و محصلینی بودند که از این درس تجدید و یا رد می شدند.
یک بار در یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگذاری امتحانات سال آخر ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که "شجاعت یعنی چه؟" محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : "شجاعت یعنی این" و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند. چه خوب گفته اند که : "کم گوی و گزیده گوی چون در" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:2 توسط ساری کولا |
|
|
عروس عادي: با اجازه بزرگترها بله (اين اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال قضيه رو ميکنه.)
عروس لوس: بع..........له! عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ... اُ يس عروس خجالتي: اوهوم عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين بزغاله (اشاره به داماد) آره.... ( وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است) عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ، شير علي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري مي پذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو پروانه بر سر آتش ... عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُجلي نيست من که پايه ام ... عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين ... اعوذ با... من شيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر ) نعم عروس فمنيست: يعني چي؟! چه معني داره همش ما بگيم بله ... چقدر زن بايد تو سري خور باشه چرا همش از ما سؤال مي پرسن ! ... يه بار هم از اين مجسمه بلاهت (اشاره به داماد) بپرسين ... (اصولا اين قوم فمنيست جنبه ندارن که بهشون احترام بذارن و يه چيزي ازشون بپرسن ... فقط بايد زد تو سرشون و بهشون گفت همينه که هست مي خواي بخواه نمي خواي هم به درک) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:1 توسط ساری کولا |
|
|
اگر سر دوستتان طاس است، مرتب از آرايشگرتان تعريف كنيد.
صابون را كف وان حمام جا بگذاريد. كادوي عروسي دوستتون بهش تراول نيم ميليوني تقلبي هديه بديد. در هنگام خروج از توالت، دمپاييها رو خيس كنيد. همه شيرهاي آبي كه در طول روز ميبينيد تا حد امكان سفت كنيد (به كار بردن انبرقفلي نتايج بهتري به همراه دارد). وقتي ميخواهيد به توالت برويد، با صداي بلند اعلام كنيد وقتي كسي در توالت و حمام است، با عجله به درب دستشويي حمله برده و با سرعت 1000 بار در دقيقه دستگيره درب رو تكان دهيد و پشت سر هم بگيد اين چرا باز نمی شه؟ پنجشنبه شبها موقع خوبي براي تعريف داستانهاي جن و پري است. توي حموم عربده بكشيد. اگر كسي به حمام رفت. بلافاصله تمام شيرهاي آب گرم و سرد خانه را باز كنيد. در صف پمپ بنزين، بوق ممتد بزنيد. سر پيچها و جاهايي كه سبقت ممنوع است، با سرعت بيست كيلومتر در ساعت حركت كنيد. عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين. مرتب جلوي مهمونا از عموي پيرتون كه موهاش رو رنگ مشكي زده بپرسين كه چه رنگ مويي استفاده ميكنه. هنگام راه رفتن سعي كنيد پشت كفش مردم رو با نوك كفشتون بزنيد. هر چه بيشتر كفش مردم رو از پا در بياريد، امتياز بيشتري مي گيريد. وقتي به يک مغازه شيک شلوار فروشي رفتيد، برخلاف تاکيدهاي فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکي شود، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديدید. درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئي بکشيد. روي ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد: لطفا اينجا چيزي ننويسيد. به کسي که دندون مصنوعي داره، بلال تعارف کنيد. عکسهاي قبل از ازدواج خودتان را با حسرت نگاه کرده و با صداي بلند بگوييد چه اشتباهي کردم، چي بودم و چي شدم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:57 توسط ساری کولا |
|
|
- تو خيابون خيلي با احترام از يه دختر آدرس بپرسيد بعد از جواب دادن جلوي چشماش از يکي ديگه بپرسيد
- پشت چراغ قرمز راننده جلويي اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذاريد رو بوق - توي اتوبان جلوي ماشين يه دختر خانوم با سرعت 50 کيلومتر حرکت کنيد - توي جمع دختراي فاميل وقتي همشون دارن يه سريال مي ببينن هي کانال تلويزيون رو عوض کنيد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:52 توسط ساری کولا |
|
|
سوالهای زیر را از بچههای 5 تا 10 ساله پرسیدهاند. اما انگار جوابهای آنها خیلی هم بچه گانه نیست!
بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟ «84 سالگی! چون در آن سن مجبورنیستید کار کنید و میتوانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.» «مهد کودکم که تمام بشود، میروم و برای خودم دنبال زن میگردم» در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه میگویند؟ «در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ میگویند و این معمولا باعث میشود که از هم خوششان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.» مساله حیاتی: بهتر است آدم ازدواج کند یا مجرد بماند؟ «دخترها بهتر است مجرد بمانند، اما پسرها باید ازدواج کنند چون یک نفر را لازم دارند که دنبالشان راه بیفتد و تمیز کند!» «بابا این چیزها سردرد میآورد. من فقط یک بچهام. من همچین بدبختیهایی نمیخواهم.» چرا دو نفر عاشق هم میشوند؟ «هیچ کس نمیداند چه اتفاقی میافتد، ولی من شنیدهام که یک ربطهایی به بویی که آدم میدهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن میخرند.» «میگویند یکی به قلب آدم تیر میزند و این حرفها، ولی مثل اینکه بقیهاش این قدر درد ندارد.» عاشق شدن چطوری است؟ «مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی.» «اگر عاشق شدن مثل یادگرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمیخواهم. خیلی طول میکشد!» نقش خوشتیپی در عشق «اگر میخواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانوادهتان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید.» «فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوشتیپم. اما هنوز کسی پیدا نکردهام که با من ازدواج کند.» «زیبایی یک چیز ظاهری است، نمیتواند خیلی ماندگار باشد.» چرا عشاق دست هم را میگیرند؟ «میخواهند مطمئن شوند که حلقههایشان نمیافتد، چون خیلی بالایش پول دادهاند.» عقاید محرمانه درباره عشق «من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون میدهد، اتفاق نیفتد.» «عشق آدم را پیدا میکند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش میکنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم میکنند.» «خیلی دنبال عشق نیستم. فکر میکنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست.» ویژگیهای شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید «یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبضهایی هست که باید پرداخت کنید.» راههایی که میشود کسی را عاشق خودتان کنید «به آنها بگویید که فروشگاههای زنجیرهای شکلات دارید.» «یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید... ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست.» «یکی از راههایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیبزمینی سرخ کرده.» چطوری میشود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا میخورند عاشق هم هستند؟ «فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمیدارد یا نه. این راهی است که میشود فهمید عاشق شده یا نه.» «عاشقها فقط به هم خیره میشوند و غذایشان سرد میشود. بقیه بیشتر به غذا توجه میکنند.» «اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست میکنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش» وقتی مردم میگویند: دوستت دارم، به چه فکر میکنند؟ «به خودشان میگویند: بله واقعا دوستش دارم. ولی کاش میشد حداقل روزی یک بار دوش بگیرد.» چطور میشود عاشق ماند؟ «اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود میکند.» «همسرتان را زیاد ببوسید. این کار باعث میشود او یادش برود که شما هیچ وقت آشغال را بیرون نمیگذارید.» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:46 توسط ساری کولا |
|
|
۵ آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند.
هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر خوردن کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید." آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند. چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟” |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 2:43 توسط ساری کولا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام اسم من ساراست و مدیراین وبلاگم توی این وبلاگ شما میتونین لحظه های خوشی رو داشته باشید با این حال امیدوارم بحتون خوش بگذره.جهت بازدید از وبلاگ گوگولی مگولی(1)میتوانیدبه نشانی اینترنتی www.sarikoola.iranblog.comمراجعه کنید.
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم خرداد 1389 هفته چهارم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 |
| پیوندها |
|
parisa دهکده ی خنده بازار |
|
RSS
|